شبکه انديشمندان قم
کد خبر : 94756
تعداد بازدید : 999

سلسله دروس اخلاق

درس 59 اخلاق آيت الله رشاد



دريافت فايل صوتي

   به نام خدا   

                                                                                     94.11.21             

«انقلاب ما، انفجار نور بود.»         

 ایامی که در آن قرار داریم، ایام نورانی و مبارکی است و به معنی الکلمه در زمره ی ایام الله است. این تعبیرکه «انقلاب ما، انفجار نور بود.» تعبیر لطیفی است؛ این انقلاب، جوهره اش نورانیت است و در عین حال باعث انفجاری در حیات انسان معاصر شده و بسیاری از چیزها را تحت تأثیر خود قرار داده است. دهه ی فجر، دهه ی بسیار ارزشمندی است. این ایام را به محضر مبارک حضرت صاحب( عجل الله فرجه الشریف) تبریک عرض می کنم که در هر جا هستند، صاحب اصلی عصر ما و این انقلاب و نظام و کشور ما می باشند. هم چنین به محضر نایب بزرگوارش، اعاظم حوزه، همه طلاب، مدرسین و عوامل اداره ی حوزه تبریک عرض می کنم. ان شاءالله خدای متعال چنان که طی دهه های گذشته با امدادهای غیبی اش امداد کرده و همواره دسیسه هایی که علیه انقلاب صورت بسته را خنثی ساخته است، پس از این هم از انقلاب حمایت خواهد کرد و به لطف خدا این انقلاب، از تمام دسائس نو و روزافزون و رنگارنگی که از سوی دشمنان خارجی و گاه عوامل داخلی آنها صورت می بندد، در امان باشد.

 انقلاب اسلامی، انقلابی توحیدی و تاریخ ساز

من این انقلاب را جزء جنبش ها و انقلاب هایی قلمداد می کنم که باید در سلسله انقلاب های توحیدی تاریخ واقع شوند. معتقدم این نهضت در عداد نهضت های الهی تاریخ قرار دارد. یک قیام متعارف همانند قیام هایی که در تاریخ ایران - پیش از اسلام و پس از آن- صورت گرفته، نیست. درست است که نهضت مشروطه، یک نهضت اجتماعی، سیاسی و ملی بود اما نمی توان گفت تماما به معنی الکلمه یک نهضت الهی بود. هرچند هر اتفاقی که در این عالم می افتد، خارج از اراده الهی نیست. اما اراده الهی یکسان نیست؛ بعضی اتفاقاتی که در تاریخ رخ می دهد، تاریخ ساز است؛ مهره ای از زنجیره ی تاریخ است. نهضت پیامبر اکرم، حضرت ابراهیم و انبیای عظام از این قسم بود. به نظر من انقلاب ما از این نوع است.

پیش بینی انقلاب اسلامی ایران در روایات

 این انقلاب، یک اتفاق اجتماعی که تحت شرایط خاص منطقه ای بروز کرده است و می توانست در منطقه و مقطع دیگری رخ دهد، نیست. همانطوری که خدای متعال، مقطع تاریخی و منطقه جغرافیایی نهضت پیامبر اعظم(ص) را خودش انتخاب کرد، انقلاب اسلامی ایران هم از این قسم است. این انقلاب حلقه ای از حلقات تاریخ ساز تاریخ توحید است و به گواهی شرایط تاریخی گذشته این سرزمین و نیز برخی روایات، باید از ایران- که کانون مکتب اهل بیت (ع) است- آغاز می شد. در اخبار فراوانی از وقوع یک نهضت بزرگ سخن به میان آمده است. اگر مجموعه این اخبار را کنار هم قرار دهیم- اگر دلالت بعضی تام نباشد و اگر  سند برخی ضعیف باشد، و اگر احیانا برخی از این اخبار مربوط به این مورد نباشد- یا حکم عمومی تاریخی است که گفته شده یا اشاره به واقعه ای غیر از این واقعه. اما بسیاری از این اخبار، می تواند مصداق یا حتی موضوع آنها، انقلاب اسلامی باشد که سال 57 در ایران اتفاق افتاد. چون در این اخبار صراحتا، مشخصاتی مانند نام اشخاص، زبان مردمی که این انقلاب را به پا خواهند کرد، مذهب مردم و سرزمینی که نهضت از آنجا آغاز می شود، ذکر شده که نمی شود اینها را بر غیر از انقلاب اسلامی حمل کرد.

1- نام بردن از رهبر انقلاب در روایات

  اخبار فراوانی داریم که حتی نام مبارک حضرت امام در آنها آمده:« تحابوا بروح الله». مرحوم علامه مجلسی داستانی را نقل می کند که جمعی -از جمله آنها ابوبکر و عمر- روی سکوی جلوی منزل پیغمبر نشسته بودند ( در قدیم سکوهایی در خروجی خانه ها می ساختند). پیغمبر از خانه خارج شدند و مقابل امیرالمومنین روی سکو نشستند. بعد شروع کردند از قومی سخن گفتند و ویژگی های آنها را بیان کردند. سپس یک یک خلفا سوال کردند: آن قوم چه کسانی هستند؟ نقل شده که حضرت پاسخ ندادند. بعد امیرالمومنین سوال کردند. پیغمبر توضیحاتی دادند و فرمودند : «هم شیعتک یا علی». «هم جیرانی فی الجنه». مرحوم مجلسی بعد از نقل این حدیث یک پاورقی می زند -ایشان تصور نمی کند که «رُوح الله» اسم فرد است. خیال می کند« رَوح الله» است. - می گوید نمی دانم منظور از رَوح الله چیست؟ آیا یعنی دین خدا؟یعنی علم؟ توجیهاتی می آورد؛ چون به ذهنش خطور نمی کند که منظور نام شخصی باشد. عبارت حدیث این است: « تحابوا بروح الله لا علی انساب و لا علی اموال» . اگر آن بزرگوار دقت می فرمود متوجه می شد منظور شخص است؛ چون می فرماید: اینها روح الله را دوست می دارند نه به خاطر نسب و خویشاوندی، نه به خاطر مال دنیا، بلکه به خاطر خدا. از آنجا که انسان با دین فامیل نمی شود، بلکه با شخص فامیل می شود، پس دوست داشتن روح الله ولی نه به خاطر خویشاوندی، نشان می دهد روح الله اسم شخص است.  

2- بیان مبدأ مکانی انقلاب و توصیف استواری مردم

در اخبار دیگری، مبدأ حرکت بیان شده: «رجل من" قم" یدعوا الناس الی الحق». مردی از قم برمی خیزد که مردم را به حق دعوت می کند. همچنین بیان می کند که سه بار ایشان حرکت می کند و موفق نمی شود اما بعد توفیق به دست می آید. «... و معه قوم قلوبهم کزبر الحدید». همراه مردی که از قم برمی خیزد، مردمی هستند که دلهایشان چون پاره های آهن استوار است. تعبیر نمی کند که مثلا قلوبهم کالحجر. سنگدل نیستند بلکه استواردلند ! محکمی و استواری ایمانشان را بیان می کند. درباره اینکه از قم حرکتی آغاز می شود ، روایات متعددی داریم. حتی گاهی ذیل برخی آیات، روایاتی داریم. از جمله درباره ی آیات ابتدایی سوره اسراء از امام صادق(علیه السلام) سوال می کنند: این جماعت که وقتی دور دوم شورش بنی اسرائیل فرا می رسد، با آنها مقابله می کنند، آنها را تعقیب کرده و شکست می دهند، کی هستند؟ ایشان سه بار تکرار می فرمایند: «هم والله اهل قم»

حضرت امام اندکی پس از پیروزی انقلاب، به قم مشرف شدند تا در آنجا مستقر شوند. اما چون عارضه ی قلبی برایشان پیش آمد، به تهران منتقل شدند و  بستری شدند. پس از بهبودی حالشان، از آنجا که ساختمانی که برای ایشان درنظر گرفته بودند، یک مقدار منزل آبادی بود و دیوار منزل، سنگ کاری بود، ایشان فرمودند: من اینجا نمی مانم. یک خانه ی ساده برایم فراهم کنید. منزل آقای جمارانی را برای ایشان پیدا کردند که یک خانه ی دو اتاقه است و یک حیاط کوچک هم دارد. داستان جالبی دارد. خوب است یادآوری کنم تا اگر کسانی دارند از مبدأ انقلاب دور می شوند، حواسشان باشد که مرام امام چگونه بود و شما هم اگر دیدید کسانی با مرام امام فاصله می گیرند، تشخیص دهید. نقل کرده اند که «امام فرمودند: خانواده آقای جمارانی رضایت دارند که این منزل را در اختیار ما بگذارند؟ اطرافیان گفتند: بله. امام فرمودند: نه ؛ خانمشان بیاید من با ایشان صحبت کنم. چون خانم ها در یک خانه -اگرچه کوچک و غیر مجهز باشد- گاهی علقه هایی دارند. مثلا یک طاقچه دارد، خانم از این طاقچه خوشش می آید، نمی خواهد این خانه را از دست بدهد. گفتند: من مستقیم از زبان خودشان بشنوم. خانم آقای جمارانی را خدمت امام آوردند. خانم گفتند: ما افتخار می کنیم که در تاریخ بگویند امام به خانه ما آمدند. ما راضی هستیم.» خوب است همه دوستان بروند خانه امام را ببینند و متوجه باشند کسانی که امروز به اسم امام حرف می زنند و در کاخ می نشینند و زندگی های آن چنانی دارند، با امام فاصله گرفته اند. تعارف نکنیم و بفهمند امام امروز ما وقتی عده ای حرم آن چنانی برای حضرت امام ساختند که با روح و مرام امام سازگار نیست، چرا فرمودند: زیلو زیر پای من بندازید. این معنادار است!.

یادم هست وقتی حال امام بهبود پیدا کرده بود، قمی ها آمده بودند خواهش کنند که امام دوباره به قم برگردند . امام در جمع آنها صحبت کردند و از قم تعریف کردند و این جمله را فرمودند: من هم قمی هستم. وقتی این جمله ی حضرت امام را شنیدم، یاد این روایت افتادم.

3- زبانی که قیام کنندگان به آن تکلم می کنند.

عرض کردم که در روایات نوع زبان مردمی که قیام می کنند، بیان شده است. روایتی از امام صادق(علیه السلام) هست. می فرمایند: «...هم مستضعفون». اینها مردم مستضعفی هستند. اینها به سمت سرزمینی که امروزه مطابق با فلسطین می شود، حرکت می کنند( به سراغ اسرائیلی ها می آیند) و به زبان فارسی صحبت می کنند و شعارشان هم « بکش بکش» است.

4- محل وقوع انقلاب

در روایات زیادی داریم که «...هم اهل فارس». یا اینکه حضرت رسول دست مبارکش را روی زانوی سلمان می زند و می فرمایند: «...هذا الرجل و قومه». اینهایی که این کار را می کنند، این مرد و قوم این مرد هستند. «...رجال من فارس». یک جا در مورد علم و جای دیگر در مورد ایمان تعبیر کرده اند که اگر در ثریا هم باشد، -  یا منظور ستاره ثریا است یا ثریا در برابر ثری( خاک،زمین) یعنی آسمان- به آن دست می یابند.

5- فرایند انقلاب

حتی از نظر «فرایند قیام» هم در روایات بیاناتی هست. اینکه چند مرحله است و مواجهاتی که بین این انقلاب و دیگر قدرت ها پیش می آید اشاره شده است. روایتی می فرماید که اینها خونخواهان سیدالشهدا(سلام الله علیه) هستند. پرچم های سیاه عظیم به دست می گیرند. بعضی تعابیر را ممکن است بتوان به موارد دیگر حمل کرد اما مجموع آنها را که کنار هم قرار دهیم من تصورم این است که جز به انقلاب اسلامی ایران اکنون، چیز دیگری به دست نمی آید.  

نتیجه: بر اساس این اخبار که عرض کردم بسیار هم هست و مجموعا یک تواتر مضمونی را تشکیل می دهد، این نتیجه را می گیریم که- در ابتدای جلسه عرض کردم- تصورم این است که این نهضت، حلقه ای از حلقات نهضت های الهی است که مردان بزرگ تاریخ می آفرینند.

تفسیر آیت الله اراکی از یک روایت و جایگاه امام خمینی نزد ایشان

مطلبی هست که خود بنده از مرحوم آیت الله العظمی اراکی (رحمه الله علیه) وقتی که خدمتشان مشرف شده بودیم، شنیدم . ایشان ارادت خاصی به حضرت امام داشت. اگرچه خود ایشان جزو مردان بزرگ بود و از نظر سنی هم از امام بزرگ تر بودند. ولی انصافا مرد خدا بود. حدود پنجاه سال پیش، مردم به ایشان مراجعه کردند که ایشان رساله بدهند، اما ایشان مرجعیت را پس زد و به دامادش ارجاع داد که از ایشان تقلید کنید و آراء ما یکی است. به سهولت از عنوان مرجعیت گذشت. ایشان به روایتی اشاره می کردند که مضمونش این است: در هر عصری و قرنی، مردی مجدد در جهان اسلام ظهور می کند. این را باید بدانید. ایشان می فرمود: من معتقدم در قرن ما امام، مصداق آن مرد مجدد است. ایشان 14 شخصیت را برمی شمرد. شخصیت هایی که تاریخ ساز تاریخ اسلام و مصداق آن مردان مجدد در هر قرنی هستند. مرجع تقلیدی مثل آیت الله اراکی بی مبنا سخن نمی گوید. یک فقیه و مرجع است که شاگردانش در عداد مراجع هستند. ذوقی حرف نمی زند. یک طلبه جوان نیست که بگوییم روحیه و شور انقلابی دارد و شعار می دهد. خیر! یک فقیه نود و چند ساله بودند. آن زمانی که این مطلب را بیان می کردند در دهه ی آخر حیاتشان قرار داشتند. به عنوان یک صاحب نظر دینی روایت را این گونه تفسیر می کرد و مصداق تعیین می کرد و می فرمود: مصداق مجدد قرن ما امام هستند. الحق هم همین اتفاق افتاده و تجدید حیات اسلام رخ داده است. ولی ما چون در متن هستیم،حال کسی را داریم که در کمرکش کوه حرکت می کند، نه قله را می بیند نه دامنه را. نسل ما نسلی است که دامنه طی شده را نمی بیند. تا کمرکش کوه آمده ایم و آن قدر از گذشته فاصله گرفته ایم که آن را نمی بینیم. آن قدر حوادث و وقایع رخ داده که ما نمی توانیم مشاهده کنیم و آینده یا قله را هم نمی توانیم ببینیم؛ چون در دل کوهیم. کسی که فاصله بگیرد و از دور نگاه کند، هم قله و هم دامنه را می بیند. پنجاه، صد سال دیگر مردمی که خواهند آمد؛ چون از دور به این انقلاب و اتفاقات آن می نگرند، عظمت این انقلاب را خواهند دید. ولی افسوس که آنها دیر این واقعه را می بینند و نیز به علت این فاصله، دقیق نخواهند دید. ما جزئیات را می بینیم، کل را نمی بینیم. آنها کل را می بینند، جزئیات را نخواهند دید. کسی که از دور کوه را می بیند، جزئیات را مشاهده نمی کند ولو از دامنه تا قله را می بیند. در نتیجه چه نسل ما و چه نسل بعد همه ی عظمت انقلاب را ادراک نخواهند کرد که این انقلاب منشأ چه تحولاتی در جهان شده و خواهد شد.

خاطره آیت الله رشاد از اختناق قبل از انقلاب

 ما زمانی در همین کوچه پس کوچه های تهران وقتی یک جمع ده، بیست نفره ی جوانان را جمع می کردیم، فکر می کردیم دنیا را فتح کرده ایم. یک جمع کوچک، در یک مسجد بی امام جماعتی در یک کوچه ی بن بستی پیدا می کردیم. مثلا صبح جمعه ای یک تفسیر قرآن یا نهج البلاغه برای این جوانان می گفتیم. خیلی خوشحال بودیم . برای همان اندازه هم امنیت نداشتیم. هر روز باید جوابگو می بودیم. بحث می کردیم، ساواک ما را می خواست. با توریه و در پرده سخن می گفتیم. گاهی یک جا سخنرانی می کردیم، بعد مدتی این جا و آن جا پنهان می ماندیم تا ببینیم چه اتفاقی می افتد و بعد دوباره به صحنه می آمدیم. بعد از شهادت حاج آقا مصطفی، اولین مجلسی که برای ایشان گرفتند، من سخنرانی کردم. قبل از اینکه در مسجد ارگ-که آقای روحانی سخنرانی کرد- و قم مجلس گرفته شود، در کوچه مسجد سنگی خیابان ری یک مجلس ماتمی به پا کرده بودند. آقایانی که باید صحبت کنند، جرأت نکرده بودند؛ از من خواستند و صحبت کردم. و بعد از آن بلافاصله یک مجلس دیگری گذاشتند که مصادف با روز عید قربان آن سال بود. باز هم بنا شد سخنران آن مجلس، من باشم. این مجلس در قلعه حسن خان سابق( شهرک قدس فعلی) در یک باغ بزرگی برگزار شد. بانیان و مدیران مجلس هم، عوامل جبهه ملی و نهضت آزادی بودند. آن موقع متدینین به آن صورت، حزب و تشکلی نداشتند و تشکل هایی مثل هیأت های مؤتلفه، آن زمان فعال نبودند. ولی ملی گراها تشکل داشتند و به محض اینکه فضا باز می شد، فعالیت را شروع می کردند و علنی هم عمل می کردند. نظام خیلی از اینها نمی ترسید. اینها هم چون احساس امنیت می کردند، صریحا می گفتند که اگر دستگیر شدید، بگویید به کدام گروه وابسته اید. برای اینکه اینها با سلطنت مشکل نداشتند. خبرنامه ای منتشر می کردند و از جمله شعارهایی که پای آن می نوشتند، این بود: « سلطنت آری، استبداد هرگز». یعنی در همان ایام اعلام می کردند ما طرفدار سلطنتیم. مثلا آقای فروهر - که برای خودش حزبی داشت و از نوچه های جبهه ملی و مصدق بود، بعد هم وزیر کار شد و بعد هم کشته شد- صریحا به اعضای حزبش می گفت که اگر خبرنامه شما را گرفتند، بگویید: ما از دفتر فروهر گرفتیم. خودش هم وکیل دادگستری بود و در بهارستان دفتری داشت و آنجا جلساتی هم تشکیل می شد. غرضم اینکه صاحب باغ هم جزو ملی ها بود ولی آدم متدینی بود. داستان مفصل است. به هر حال وسط سخنرانی حمله شد. نیرو قشون کرده بودند و جمعیت عظیمی را آوردند. حدود چهل اتوبوس- که هر اتوبوس چهل، پنجاه نفر جمعیت داشت- گاردی و چماق به دست آوردند و باغ را محاصره کردند. جمعیت زیادی هم در این مراسم شرکت کرده بودند. بین صحبت های من، اینها به باغ حمله کردند و آقایان تأکید داشتند که در باغ را ببندند. پشت در، تیرک و چوب جمع کردند که کسی نتواند وارد باغ شود. لحظاتی مقاومت شد ولی از اطراف، داخل باغ ریختند. درگیری شروع شد و مردم را می زدند. عده ای از دوستان هم دور و بر ما راگرفتند که حاج آقا لباست را عوض کن!. گفتم: آنها که دارند می بینند. ما هم وارد درگیری شدیم. آن موقع تنها صندلی ای که در ایران تولید می شد، صندلی تاشو بود. ما هم از این صندلی ها که در باغ بود، دستمان گرفتیم و درگیر شدیم و در همین زد و خوردها تا درِ خروجی باغ آمدیم. درِ خروجی در کوچه پهنی قرار داشت. دیدیم که چماق به دست ها اطراف ایستاده اند و باید از بین آنها عبور کنیم. آنها شروع به زدن ما کردند و میله های فلزی و چماق در دست داشتند. قبل از اینکه به سر کوچه برسم، افتادم. آنها هم من را گرفتند و به سر خیابان بردند.

تهدید کردند که همین جا تو را می کشیم. واقعا اگر هم این کار را می کردند، کسی جلویشان را نمی گرفت. توهین می کردند که فلان فلان شده هرجا می رویم هست و منشأ همه خرابکاری هاست و .... نمی دانم چه شد- گاهی چرخش هایی اتفاق می افتد که انسان منشأش را نمی داند- که یکی از آنها که او را جناب سرهنگ صدا می کردند گفت: ولش کنید برود. تا گفتند ولش کنید، زبانم بازتر شد. بلافاصله اعتراض کردم چرا مردم را زدید؟ مراسم بود. عید قربان بود. مگر ما چه می گفتیم؟ گفت: اگر می خواهی زنده بمانی، برو و اگرنه همین جا تو را می کشیم. عبا و عمامه ام افتاده بود. لباده به تنم بود. سر جاده آمدم که خودم را به تهران برسانم. همه جا به هم ریخته و مردم زخمی بودند. شیشه ماشین ها را شکسته بودند. با سر نیزه همه ی ماشین ها را پنچرکرده بودند. دیدم ماشین تردد نمی کند. معلوم شد جاده ی تهران به کرج بسته است. یک مینی بوس رسید. سوار شدم. مردمی که سوار مینی بوس بودند، اوضاع و احوال آن منطقه را دیده بودند که درگیری است. سر و وضع ما را هم دیدند. بدون سؤال کردن می دانستند قضیه چیست. کسی حرف نمی زد. من هم چون خیلی  کتک خورده بودم، بدنم خیلی کوفته و زخمی شده بود و توان نداشتم بایستم یا بنشینم. رفتم روی صندلی های انتهای مینی بوس دراز کشیدم. راننده به سمت کرج رفت. دید راه بسته است. ماشین را برگرداندند. از جاده ی دیگری که به میدان آزادی فعلی منتهی می شد رفت و مسیرش را به سمت میدان انقلاب فعلی ادامه داد. مردم یکی یکی پیاده شدند. مسیر راننده به سمت دروازه قزوین بود که منزل پدری ما آنجا قرار داشت. گفتم: تا جایی که می روید من هم می آیم. میدان قزوین فعلی من را پیاده کرد. در این فاصله مأمورها به خانه ما هجوم برده بودند ولی قبل از رسیدن آنها، دوستان ما، اعلامیه و کتاب و... را جمع کرده و برده بودند تا وقتی مأمورها می رسند، چیزی در خانه نباشد. مأمورها که خانه ما آمده بودند، همه چیز را به هم ریخته بودند. چیزی گیرشان نیامده بود. کسی هم از خانواده ما در خانه نبود جز یکی از همسایه ها که خیلی آدم زرنگی بود. آن وقت ها ما چند اسم مستعار داشتیم. اینها آمده بودند در زده بودند. همسایه ما تنها بوده و در را باز کرده بود. پرسیده بودند: اینجا منزل آقای صادقی است؟ گفته بود: نه، منزل آقای رشاد است. خیال کرده بود آنها نمی دانند رشاد کیست. من به خانه یکی از جوانان فعال محل رفتم. در محل ما او تمکن داشت. بقیه جوان و دانشجو و بیکار بودند. پولی نداشتند. ولی او تعمیرگاه داشت و وضع مالی‍ ش خوب بود. به بچه ها کمک می کرد. من ابتدائا به منزل ایشان رفتم تا شب شود و ببینم چه می شود. اخبار مرتب به من می رسید ولی مردم نمی دانستند چه بلایی سر من آمده است. سردار حمیدنیا که دایی بنده هستند ایشان با ما بود. خانه ما که رفته بود می گفت: هرکس چیزی می گفته است؛ یکی می گفت: او را بردند. دیگری می گفت: جنازه اش را دیدیم... خیلی متحیر شده بود که چه اتفاقی برای من افتاده است. آدم خیلی شجاعی بود الان هم همینطور است. درکردستان و خرمشهر و تمام هشت سال دفاع مقدس را حضور داشته است. از نظر حالات و روحیات شبیه سردار همدانی است. ایشان می گفت: « ماشین من را شکسته و پنچر کرده بودند و عمامه شما را که خونی بوده باز کرده بودند و روی درخت ها پهن کرده بودند که مردم ببینند. من سوار ماشینم شدم. دیدم پنچر است. در طول مسیر به شاه دشنام می دادم» بالاخره ناراحت بود و فکر کرده بود ما را کشته اند تا اینکه آمدند و متوجه شدند ما هستیم. خواستند شبانه ما را از تهران خارج کنند که دستگیر نشویم. من را سوار کردند به سمت جاده ساوه بردند و سر سه راه سلفچگان پیاده کردند. البته من هم در امنیت نبودم. هر مأموری که تکان می خورد می گفتم: نکند الان من شناسایی شده ام. شب بود و هوا خیلی سرد بود. اتوبوس ها هم تردد می کردند تا بالاخره یک اتوبوس مرا سوار کرد. سحرگاه بود که به اصفهان رسیدم. یکی دو تا هتل رفتم اما درها را بسته بودند و گفتند جا نداریم. از پشت شیشه گفتم که بیایم داخل لابی بنشینم. هوای بیرون سرد است اما راه ندادند. نهایتا به خیابان سید رفتم که از خیابان های قدیمی اصفهان است و مسجد سید در این خیابان واقع است. دیدم یک ساختمان تجاری نیمه کاره هست. مغازه ها دیوارشان ساخته شده بود ولی آجری بود و گچ کاری نشده بود. به یکی از این مغازه ها که پر از گچ وسیمان و آهک بود داخل شدم. تا اذان صبح آنجا ماندم و بعد به مسجد سید رفتم. لباس مبدل (شخصی) به تن داشتم. سید که می گویند، منظور مرحوم شفتی است که از علمای بزرگ ومبارز بوده اند. نوه ایشان، امام جماعت بود. نماز که خوانده شد، رفتم خودم را به ایشان معرفی کردم و گفتم چنین اتفاقی افتاده است. دیدم ایشان مطلع است چون بعضی خبرگزاری ها منعکس کرده بودند. آن موقع من سنم کم بود؛ بیست، بیست و پنج سال داشتم. گفتند: شما بودی؟ ترسید! عقب عقب رفت. تعارف سردی کرد که برویم منزل صبحانه بخوریم. گفتم: نه. صبح گشتم یک اتاق در مسافرخانه پیدا کردم. آنوقت ها مسافرخانه ها حمام نداشت. من هم که زخمی و خونی شده بودم، به حمام عمومی رفتم. وارد حمام که شدم دیدم جماعت با تعجب به من نگاه می کنند و می پرسند: آقا چه شده؟ گفتم: چطور؟ توجه نداشتم که تمام بدنم زخم و کبود است. گفتم: هیچی تصادف کرده ام. گفتند: چه تصادفی؟ همه طرف بدنت زخمی و کبود شده است! خلاصه دوش گرفتیم و رفتیم. شب منزل مرحوم آیت الله خادمی جلسه گذاشته بودند که آن زمان تقریبا بزرگ علمای اصفهان بود. علما را دعوت کرده بودند تا راجع به مجلسی که بنا بود برای مرحوم حاج آقا مصطفی بگیرند، مشورت کنند. من هم رفتم. خودم را معرفی کردم. دیدم قضیه را می داند. احترام کرد. ایشان هم خیلی با مرحوم شفتی تفاوت نداشت. ایشان هم تعارف کرد که شب ها اینجا مجلس است، شما هم تشریف بیاورید. به هر حال چند روزی اصفهان بودم. بعد با دوستان تماس گرفتم که به جای دیگری بروم و به قم رفتم. یکی از دوستان ما در قم منزلی داشت که خارج از شهر بود. البته الان جای آبادی شده و به آن صفا شهر می گویند. آن موقع خانه های ارزان قیمتی مثل مسکن مهر ساخته شده بود. طلبه ها و افراد نیازمند آنجا خانه خریده بودند. گفتند: اینجا چون بیرون شهر است، امن است و کسی مطلع نمی شود. چند روزی آنجا ماندیم. یک روز جمعی از جوانان که در جریان وضعیت من بودند، آمدند گفتند: « بیا بیرون؛ امروز همه چیز به هم ریخته و فضا عوض شده است». آن روز در مسجد اعظم برای حاج آقا مصطفی مجلس گرفته بودند. آقای خلخالی و آقای ناطق نوری و آقای ربانی املشی و آقای علی اکبر رضوانی آنجا سخنرانی خیلی تندی کرده بودند. جمعیت زیادی هم به مجلس آمده بودند. فضا شکست. ما تصمیم گرفتیم که به تهران برگردیم. به منزل آیت الله طباطبایی سلطانی (پدر خانم حاج احمدآقا) رفتم و از ایشان خواستم استخاره ای کنند ببینم برگردم تهران یا نه؟ استخاره خیلی خوب آمد. خدا ایشان را بیامرزد. مرد بزرگی بود. سالها کفایه می گفت و ظاهرا تا آخر هم خارج شروع نکرد. ولی می گفتند کفایه ایشان، خارج است .(در حد مرجعیت بود) از ما پذیرایی کرد و بعد هم با آن سن و سال، تا سر خیابان ما را بدرقه کرد. ما به تهران برگشتیم و اوضاع طبعا دگرگون شده بود.

فضای تبلیغی پیش از انقلاب و جوانان شهید

 عرضم این بود که گاهی با یک جمع جوان بیست نفره مرتبط بودم که برای آنها تفسیر قرآن، نهج البلاغه یا عقاید می گفتم و مدام در معرض حمله و تعرض و مشکلات بودم. بعد از چندی جایم را عوض می کردم. جلسه تعطیل می شد. زیرزمینی تشکیل می شد... در تهران من با حلقات جوان زیادی در نقاط مختلف شهر مرتبط بودم؛ منطقه سیزده آبان امروز، نهم آبان قدیم که خیلی با شهر فاصله داشت( آن موقع به مناسبت تولد یکی از شاهزادگان نهم آبان می گفتند)، نازی آباد، جوادیه، قلعه مرغی، اتابکی، بریانک، خیابان هاشمی، طرشت، نظام آباد، میدان شوش و تیر دوقلو. تمام این مناطق، جوانانی بودند که با آنها از طریق جلسه ی تفسیر در ارتباط بودم. خیلی از آنها هم شهید شدند. بچه های نظام آباد عموما دانشگاهی بودند. بعضی هایشان هم مقام های جهانی داشتند. «مرادعلی شیرانی» کشتی گیر بود و در وزن خودش قهرمان جهان بود و اکنون جانباز است. «مرغوبکار» که شهید شد و او هم کشتی گیر رشیدی بود و در وزن خودش مقام جهانی داشت. فریبزر مرغوبکار را ترور کردند. اینها وقتی مقام آورده بودند، فرح رفته بود به آنها جایزه بدهد. همه دستش را بوسیده بودند. اینها با شهامت این کار را نکرده بودند. با اینکه جرم بزرگی به حساب می آمد. «شهید بنی جمالی» هم ورزشکار بود و طلبه شد. از بچه های نظام آباد بود که الان خیابانی هم به اسم او هست. ولی با هزار و یک مشکل با این جوانان در ارتباط بودیم. امروز شرایط تغییر کرده و اوضاع مساعد شده است. امروز ما می توانیم حرف بزنیم و میلیون ها نفر در سطح جهان بشنوند. شما در یک موقعیت تاریخی قرار گرفته اید که قبل از شما این موقعیت وجود نداشته است.

دعای پایانی و اشاره ای به عظمت رهبر معظم انقلاب

ان شاءالله خدای متعال این انقلاب را که این همه نعمات و برکات و آثار مثبت داشته، از خطرها و دسیسه ها محافظت کند. رهبر عزیزمان را از خطرها حفظ کند. این مرد بزرگ، به جهت اخلاق، متعالی است. به جهت تسلط علمی و تنوع معلومات در حوزه های مختلف و فهم و درک فوق العاده که ایشان در مسائل جهانی دارد، مایه اعجاب جهانیان است. در این مسائل هسته ای ایشان به نحوی مدیریت کرد که همه انگشت به دهان ماندند. در فشارها، تهدیدها ایشان این جور قضیه را اداره کرد که باید جزئیات را توضیح داد. شما کمتر اطلاع دارید. ما که مستقیما از مبادی امور مطالب را می شنویم می بینیم اتفاقات عجیبی در این قضایای مربوط به مذاکرات هسته ای رخ داده که عموما به مدیریت و هوشمندی ایشان برمی گشت. اگرچه تیم مذاکره کننده هم قدردانشان هستیم. قصدشان خدمت بوده و اکثرا افراد صالحی هستند. ولی اگر  آن چهارچوب ها و خط قرمزهایی که آقا تعیین کردند و نگذاشتند در حد میسور و مصلحت از آنها تعدی شود و  نیز رهنمودهایی که دادند که چگونه برخورد و عمل کنید نبود، قصه جور دیگری تمام شده بود. چون داستان یک بار در زمان رئیس جمهور سابق رو به اتمام رفته بود ولی ایشان اجازه نداد. سال گذشته باز این اتفاق داشت می افتاد. مکرر توافق شد و ایشان نفی کردند. آمریکایی ها فهمیدند که دستور از ایشان آمد. فتوایی که ایشان داد. ما فتاوای تاریخی داریم مثل فتوای تنباکو که بزرگ است و مشهود هم هست. فتوای ایشان در زمینه حرمت کاربرد سلاح های غیر متعارف، خیلی فتوای عظیمی است. سه چهاربار رئیس جمهور آمریکا گفت: چون این فتوا داده شده ما حاضریم مذاکره کنیم و آقا را با عنوان مقام معظم رهبری تعبیر کرد نه با عنوان مثلا آیت الله خامنه ای. به هرحال ما رهبر بزرگی داریم. مجال صحبت کردن راجع به ایشان کم پیش می آید. خدا ایشان را حفظ کند. خدا همه خادمان با اخلاصی که قصد خدمت دارند، -حتی اگر خطا می کنند- حفظ و راهنمایی کند.

 

رررر


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :